نخستین جلسه هماندیشی اندیشکده «روند» با ارائه پالیسیپیپر «از قدرت نظامی تا جنگهای بیپایان؛ فشار سیاست داخلی آمریکا، شکاف در پایگاه ترامپ و جایگاه ایران» آغاز شد. این پژوهش با تمرکز بر رسانههای نزدیک به ترامپ، تلاش کرده بود موقعیت ایران را در دستور کار این شبکه رسانهای و اختلافهای موجود درون آن بررسی کند. مبنای پژوهش، تحلیل ۹۳۷ محتوای منتشرشده در ۱۴ کانال منتخب در فاصله ۲۷ ژوئن تا ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۶ بود.
ارائه اولیه، بیش از آنکه نتیجه نهایی نشست باشد، نقطه شروع بحث شد. پس از پایان ارائه، گفتوگو از اعداد و یافتههای گزارش فاصله گرفت و به پرسشهایی درباره مسئله واقعی پژوهش، رفتار پایگاه اجتماعی ترامپ، انواع فشار مؤثر بر افکار عمومی آمریکا، هویت جریان ماگا، امکان بهرهبرداری از شکافهای درونی این جریان و در نهایت طراحی یک الگوی «جنگ رسانهای نامتقارن» رسید. بخش اصلی نشست نیز دقیقاً در همین رفتوبرگشت میان ارائهدهنده و حاضران شکل گرفت.
گزارش کامل از این لینک قابل دانلود است.
۱. آغاز هماندیشی؛ مسئله، تولید تحلیل نیست، تولید امکان تصمیم است
جلسه پیش از ورود به بحث اصلی با توضیحی درباره فلسفه تشکیل این نشستها آغاز شد. تأکید اولیه این بود که تجربه سالهای گذشته نشان داده است انباشت داده، توسعه ابزارهای فنی و تولید داشبوردهای تحلیلی، بهتنهایی مسئلهای را حل نمیکند. سامانه، هشدار، هوش مصنوعی و ابزارهای تحلیلی در بهترین حالت «دست»هایی هستند که باید در اختیار یک مغز قرار گیرند. آنچه اهمیت دارد این است که این مغز بتواند از دل داده تشخیص دهد مسئله واقعی کجاست و چه تصمیمی میتواند گره موجود را باز کند. از همین نقطه، پیوند میان تحلیل داده و نگاه بینرشتهای، بهویژه علوم انسانی، بهعنوان یکی از مبانی فعالیت اندیشکده مطرح شد.
در ادامه، جایگاه خود اندیشکده نیز توضیح داده شد. قرار نیست «روند» صرفاً گزارش تولید کند یا تعداد زیادی تحلیل توصیفی به مجموعه گزارشهای موجود اضافه کند. کار زمانی ارزش پیدا میکند که یک مدیر یا تصمیمگیر بتواند از خروجی آن برای فهم بهتر یک موقعیت و انتخاب میان چند مسیر استفاده کند. در جلسه از تعبیر «عقل منفصل» استفاده شد؛ یعنی اندیشکده باید بتواند بیرون از فشار روزمره اجرا بایستد، مسئله را از فاصلهای مناسب ببیند و چیزی را در اختیار فرد اجرایی قرار دهد که او به دلیل حضور مداوم در میدان، لزوماً فرصت کشف آن را ندارد.
همین نگاه، منطق برگزاری جلسات هماندیشی را نیز مشخص کرد. از ابتدا تأکید شد که ارائه نباید با تعریف و تأیید حاضران تمام شود. گزارش باید «چکش بخورد» و حتی اگر لازم شد، مفروضات اصلی آن مورد تردید قرار گیرد. هدف از جمع شدن افراد مختلف نیز همین بود که پژوهش پس از ارائه، دوباره باز شود و از زوایایی دیده شود که در فرایند اولیه تحقیق دیده نشدهاند. در واقع، هماندیشی نه جلسه رونمایی از یک گزارش، بلکه بخشی از فرایند ساختن نسخه پختهتر آن تعریف شد؛ نسخهای که قرار است از «خوراک تحلیلی» عبور کند و به «خوراک تصمیمسازی» برسد.
۲. نخستین نقد؛ پیش از هر تجویز باید روشن شود دقیقا چه مسئلهای را حل میکنیم
پس از ارائه، یکی از نخستین نقدها مستقیماً متوجه بیان مسئله شد. پرسش این بود که این پژوهش، در نهایت قرار است پاسخ کدام تصمیم را فراهم کند؟ دانستن اینکه رسانههای ماگا درباره ایران چگونه حرف میزنند، بهخودیخود کافی نیست. باید زنجیرهای که این شناخت را به یک تصمیم عملی متصل میکند روشن شود. در جریان بحث، این زنجیره قدمبهقدم بازسازی شد: اگر سیاست خارجی آمریکا تحت تأثیر سیاست داخلی است، اگر پایگاه ترامپ برای تصمیمات او وزن ویژه دارد و اگر رسانههای نزدیک به این پایگاه در شکلدادن به برداشت مخاطبان نقش دارند، آنگاه شناخت این رسانهها میتواند یکی از ورودیهای فهم هزینه سیاسی جنگ برای ترامپ باشد.
اما همین صورتبندی بلافاصله با یک محدودیت روبهرو شد. آنچه در پژوهش بررسی شده، عمدتاً «چیزی است که رسانهها میگویند»، نه الزاماً «چیزی که مخاطبان باور دارند». چند نفر از حاضران روی این فاصله تأکید کردند. یک اینفلوئنسر ممکن است محتوایی را به دلایل مختلف تولید کند و یک ویدئو نیز ممکن است میلیونها بازدید بگیرد، اما بالا بودن بازدید اثبات نمیکند که مخاطبان روایت آن را پذیرفتهاند. از همینجا تحلیل کامنتها، نسبت لایک به بازدید، نوع واکنشها و شدت اختلاف میان مخاطبان بهعنوان لایه بعدی پژوهش مطرح شد.
این نقد در نهایت به اصلاح مهمی در صورت مسئله انجامید. دیگر نمیشد با اطمینان گفت بررسی رسانهها مستقیماً نظر پایگاه ترامپ را نشان میدهد. دقیقتر این بود که گفته شود پژوهش فعلی «محیط روایی» بخشی از جریان ماگا را ترسیم کرده و مرحله بعد باید نشان دهد مخاطب در مواجهه با این روایتها چه واکنشی نشان میدهد. این تفاوت برای رسیدن به تجویز حیاتی بود؛ زیرا تصمیم رسانهای نمیتواند صرفاً بر مبنای چیزی ساخته شود که تولیدکنندگان میگویند، بلکه باید دانست مخاطب کدام بخش را میشنود، کدام بخش را رد میکند و چه چیزی او را به واکنش سیاسی نزدیک میکند.
۳. بحث درباره «درد»؛ هر هزینهای الزاما جامعه را علیه جنگ نمیکند
با روشنتر شدن مسئله، بحث به این سمت رفت که چه چیزی میتواند ادامه جنگ را برای پایگاه حامی ترامپ به مسئلهای واقعی و سیاسی تبدیل کند. یکی از نخستین پاسخها، اقتصاد و معیشت بود. قیمت بنزین، انرژی، هزینه نظامی و فشار بر زندگی روزمره شهروند آمریکایی میتوانند جنگی دوردست را به تجربهای ملموس تبدیل کنند. این ایده مطرح شد که بخشی از رأیدهندگان ترامپ به دلیل موقعیت اقتصادی و دغدغههای معیشتی، نسبت به چنین هزینههایی حساساند و طولانی شدن جنگ، اگر بهطور محسوس وارد زندگی روزمره شود، ممکن است حمایت آنها را فرسوده کند.
اما این فرض خیلی زود مورد مناقشه قرار گرفت. آیا افزایش قیمت بنزین واقعاً کافی است تا مخاطبی که خود را در یک جنگ ملی میبیند، خواستار عقبنشینی شود؟ چند نفر از حاضران استدلال کردند که هویت و غرور ملی میتواند هزینه اقتصادی را برای مدتی قابل تحمل کند. انسانی که تصور کند کشورش در حال دفاع از اقتدار خود است، ممکن است حاضر باشد هزینه بیشتری بپردازد. بنابراین رابطه میان «افزایش هزینه» و «کاهش حمایت از جنگ» رابطهای خطی نیست. مسئله اصلی نه فقط خود هزینه، بلکه تفسیری است که مخاطب از علت آن دارد.
این اختلافنظر در بحث درباره تلفات نظامی برجستهتر شد. کشتهشدن سرباز آمریکایی میتواند برای بخشی از جامعه پرسش «این سرباز برای چه چیزی کشته شد؟» را فعال کند و فشار ضدجنگ بسازد؛ اما همان واقعه میتواند در قاب دیگری احساس تحقیر و مطالبه انتقام ایجاد کند. اگر مخاطب مرگ سرباز را نتیجه جنگی بیهوده بداند، واکنشی تولید میشود و اگر آن را حملهای به آمریکا و پرچم خود تلقی کند، ممکن است نتیجه درست برعکس باشد. یکی از مهمترین دستاوردهای این بخش از جلسه همین بود: هر دردی مفید نیست؛ باید فهمید چه نوع درد و با چه روایتی، جامعه هدف را از جنگ دور میکند و چه نوع دردی او را منسجمتر میسازد.
۴. هویت ماگا؛ برای اثرگذاری باید جهان مخاطب را از درون فهمید
در ادامه، بحث از هزینههای مادی به جهان هویتی جریان ماگا منتقل شد. در گفتوگوهای جلسه چند مفهوم بارها تکرار شدند: «خدا، وطن، خانواده»، هویت آمریکایی، پرچم، سرباز، اقتدار، مردانگی، مهاجرت، مرز و نگرانی از تغییر فرهنگی. این تصویر البته بهعنوان ویژگی تمام حامیان ترامپ مطرح نشد، اما حاضران معتقد بودند برای بخش مهمی از این پایگاه، سیاست فقط مجموعهای از منافع اقتصادی نیست؛ بخشی از آن به پاسداری از نوعی تصور از «آمریکایی بودن» مربوط میشود.
از همین زاویه، نقدی به برخی الگوهای رایج پیامرسانی وارد شد. اگر مخاطب هدف، سرباز و پرچم آمریکا را بخش مهمی از هویت خود میداند، پیامی که مستقیماً بر تحقیر آمریکا بنا شود ممکن است پیش از آنکه استدلالش شنیده شود، مخاطب را در موضع دفاعی قرار دهد. حتی اگر پیام از منظر فرستنده موفقیت یا قدرت را نمایش دهد، مخاطب ممکن است آن را توهین به هویت خود تفسیر کند. بنابراین سؤال دیگر این نبود که «چه چیزی برای ما نشانه قدرت است؟» بلکه «مخاطب از دیدن این تصویر چه برداشتی میکند؟»
در این بخش، بحث درباره اخلاق و احساسات نیز شکل گرفت. برخی معتقد بودند موضوعاتی مانند آسیب به کودکان یا رنج انسانی میتوانند لایه اخلاقی مخاطب را فعال کنند؛ اما در مقابل گفته شد که نمیتوان فرض کرد همه بخشهای یک جامعه محافظهکار، در شرایط جنگی، واکنش اخلاقی یکسانی دارند. اگر طرف مقابل ابتدا «دشمن» تعریف شده باشد، حتی تصاویر انسانی نیز ممکن است اثر مورد انتظار را نداشته باشند. در مقابل، ایدهای عمیقتر مطرح شد: به جای تحریک صرف احساسات، باید بتوان تضادی را در جهان ارزشی خود مخاطب آشکار کرد؛ تضادی که او را وادار کند درباره معنای رفتار دولت یا نخبگان خودش سؤال کند.
۵. از شکاف درون ماگا تا ایده «بدل زدن» با نیروی خود حریف
یکی از مهمترین نقاط جلسه زمانی شکل گرفت که بحث دوباره به اختلاف میان چهرههای خود ماگا برگشت. یک سوی این جریان، جنگ با ایران را نمایش اقتدار آمریکا میبیند و سوی دیگر آن را انحراف از شعار «اول آمریکا» و ورود دوباره به جنگهای بیپایان تلقی میکند. در اینجا پرسش اصلی تغییر کرد: بهجای آنکه یک بازیگر خارجی تلاش کند از بیرون، روایت تازهای را به این جامعه تحمیل کند، آیا میتوان از اختلافی که از قبل در درون این شبکه وجود دارد استفاده کرد؟
این ایده با استعاره «بدل زدن» توضیح داده شد. در کشتی، همیشه لازم نیست با نیروی حریف مستقیماً مقابله کرد؛ میتوان جهت حرکت او را شناخت و از همان نیرو برای برهم زدن تعادلش استفاده کرد. در میدان رسانه نیز ممکن است بهترین راه، تولید یک روایت کاملاً بیگانه با مخاطب نباشد. اگر بخشی از ماگا خود از «دولت پنهان»، نخبگان جنگطلب، صنایع نظامی، منافع بازیگران خارجی یا فراموش شدن شعار «اول آمریکا» انتقاد میکند، شاید مسئله ایران بتواند درون همان مناقشه قرار گیرد.
بحث «اول آمریکا یا اول اسرائیل» در همین قسمت پررنگ شد. برخی چهرههای مخالف جنگ، این سؤال را مطرح کردهاند که آیا آمریکا به خاطر منافع خودش درگیر جنگ میشود یا منافع بازیگر دیگری را دنبال میکند. این پرسش، برای مخاطبی که هویت ملی آمریکا برایش بسیار مهم است، ممکن است بسیار قویتر از یک پیام مستقیم ضدآمریکایی عمل کند. در واقع، پیام مؤثر میتواند بهجای آنکه بگوید «آمریکا اشتباه میکند»، از درون منطق خود مخاطب بپرسد: «آیا این تصمیم واقعاً آمریکا را در اولویت قرار داده است؟»
از اینجا، ایده «مهندسی معکوس رسانه» شکل روشنتری پیدا کرد. ابتدا باید ارزشها، حساسیتها و اختلافهای حریف فهمیده شوند؛ سپس پیام نه بر اساس آنچه فرستنده دوست دارد بگوید، بلکه بر اساس چیزی طراحی شود که بتواند در ساختار ذهنی مخاطب حرکت کند. چنین رویکردی الزاماً به معنای تولید پیام مستقیم نیست. شاید در مواردی، برجسته کردن یک تناقض، ارائه یک داده یا رساندن یک سوژه به چهرهای معتبر درون همان شبکه، اثری بیشتر از دهها محتوای مستقیم داشته باشد.
۶. جمعبندی جلسه؛ جنگ رسانهای نامتقارن، شناخت حامل و پرهیز از نتیجه معکوس
در بخش پایانی، مجموعه بحثها زیر مفهوم «جنگ رسانهای نامتقارن» جمع شد. یکی از حاضران اشاره کرد که همانطور که در میدان نظامی نمیتوان الزاماً به شکل کلاسیک و متقارن با قدرتی بسیار بزرگتر مقابله کرد، در حوزه رسانه نیز نمیتوان تصور کرد راه حل، ساختن همان تعداد رسانه، همان میزان بودجه و همان حجم توزیع است. طرف ضعیفتر باید نقطهای را پیدا کند که با نیروی محدودتر، اثر بزرگتری ایجاد کند. شناخت شکافهای درونی، حاملهای معتبر و ارزشهای مخاطب میتواند بخشی از این منطق باشد.
از اینجا اهمیت «حامل پیام» نیز بیش از پیش روشن شد. اگر جامعه آمریکا بهشدت قطبی است، رساندن پیام به مخاطب ماگا از طریق رسانهای که او از اساس بیاعتبار میداند، احتمالاً اثر محدودی دارد و حتی ممکن است مقاومت او را افزایش دهد. به همین دلیل، چهرههای درون خود جریان محافظهکار که نسبت به جنگ انتقاد دارند، اهمیت ویژهای پیدا میکنند. مسئله دیگر فقط این نیست که «چه بگوییم»، بلکه باید پرسید «چه کسی این حرف را بزند تا شنیده شود؟» حتی نقش نسل جوان و شبکههای خانوادگی نیز در همین چارچوب مطرح شد؛ بهعنوان مسیرهایی که ممکن است میان جهانهای رسانهای از هم جداشده پل ایجاد کنند.
در آخرین جمعبندی، یک هشدار بهعنوان محور مشترک تقریباً همه بحثها باقی ماند: کنش رسانهای همانند کنش نظامی میتواند هم تنش را کاهش دهد و هم آن را بیشتر کند. نمایش قدرت، افزایش هزینه، برجسته کردن تلفات یا حتی افشای یک تناقض، هیچکدام بهطور خودکار نتیجه مشخصی ندارند. همه چیز به نحوه معنا شدن آنها در ذهن مخاطب وابسته است. به همین دلیل، ادامه این مسیر نیازمند یک مرحله پژوهشی دقیقتر است: تفکیک زیرگروههای ماگا، تحلیل واکنش مخاطبان، شناخت حاملهای معتبر و آزمون سناریوهای مختلف پیام. در پایان جلسه، پرسش اصلی دیگر این نبود که «درباره ایران چه محتوایی تولید کنیم؟»؛ پرسش این بود که کدام مخاطب، در برابر کدام تناقض، از زبان کدام حامل و در چه شرایطی ممکن است درباره ادامه جنگ تجدیدنظر کند؟